• حکایت بازرگان و پسر


    بازرگانی را هزار دینار خسارت افتاد. پسر را گفت: نباید که این سخن با کسی در میان نهی. گفت: ای پدر! فرمان تو راست، نگویم، ولکن خواهم مرا بر فایدهٔ این مطلع گردانی که: مصلحت در نهان داشتن چیست؟ گفت: تا مصیبت دو نشود؛ یکی نقصانِ مایه و دیگر شماتتِ همسایه.


    مگوی اندُهِ خویش با دشمنان

    که لاحَوْل گویند شادی‌کنان

    E10 - 1m - Aug 7, 2026
  • حکایت حاتم و خارکن


    حاتمِ طایی را گفتند: از تو بزرگ‌همّت‌تر در جهان دیده‌ای یا شنیده‌ای؟

    گفت: بلی! روزی چهل شتر قربان کرده بودم اُمرایِ عرب را، پس به گوشهٔ صحرایی به حاجتی برون رفته بودم، خارکنی را دیدم پشته فراهم آورده. گفتمش: به مهمانیِ حاتم چرا نَرَوی که خَلقی بر سِماطِ او گرد آمده‌اند؟ گفت:


    هر‌که نان از عملِ خویش خورَد

    منّتِ حاتمِ طایی نبَرَد


    من او را به همّت و جوانمردی از خود برتر دیدم.

    E9 - 2m - Aug 7, 2026
  • حکایت ابله و دامپزشک

    مردکی را چشم درد خاست، پیش بیطار رفت که دوا کن. بیطار از آنچه در چشم چارپای می‌کند در دیده او کشید و کور شد. حکومت به داور بردند گفت بر او هیچ تاوان نیست. اگر این خر نبودی، پیش بیطار نرفتی. مقصود از این سخن آن است تا بدانی که هر آن که ناآزموده را کار بزرگ فرماید با آن که ندامت برد به نزدیک خردمندان به خفت رای منسوب گردد.


    ندهد هوشمند روشن‌رای

    به فرومایه کارهای خطیر


    بوریاباف اگر چه بافنده‌ست

    نبرندش به کارگاه حریر

    E8 - 2m - Aug 7, 2026
  • حکایت حجاج یوسف

    درویشی مُسْتَجاب‌الدَّعوة در بغداد پدید آمد. حَجّاجِ یوسف را خبر کردند. بخواندش و گفت: دعایِ خیری بر من بکن. گفت: خدایا! جانش بستان. گفت: از بهرِ خدای این چه دعاست؟ گفت: این دعایِ خیر است تو را و جملهْ مسلمانان را.


    ای زبردستِ زیردست‌آزار

    گرم تا کی بماند این بازار؟


    به چه کار آیدت جهانداری؟

    مردنت بِهْ که مردم‌آزاری

    E7 - 2m - Aug 7, 2026
  • حکایت رازداری

    هر آن سری که در سر داری با دوست در میان منه چه دانی که وقتی دشمن گردد و هر گزندی که توانی، به دشمن مرسان که باشد که وقتی دوست شود.

    رازی که نهان خواهی، با کس در میان منه وگرچه دوست مخلص باشد که مر آن دوست را نیز دوستان مخلص باشد، همچنین مسلسل.


    خامشی به که ضمیر دل خویش

    با کسی گفتن و گفتن که مگوی


    ای سلیم آب ز سرچشمه ببند

    که چو پر شد نتوان بستن جوی


    سخنی در نهان نباید گفت

    که بر انجمن نشاید گفت

    E6 - 1m - Aug 7, 2026
  • حکایت سلطان محمود

    یکی از ملوکِ خراسان محمودِ سبکتگین را به خواب چنان دید که جمله وجود او ریخته بود و خاک شده مگر چشمان او که همچنان در چشم‌خانه همی‌گردید و نظر می‌کرد. سایر حکما از تأویل این فروماندند مگر درویشی که به جای آورد و گفت: هنوز نگران است که مُلکش با دگران است.


    بس نامور به زیر زمین دفن کرده‌اند

    کز هستی‌اش به رویِ زمین بر، نشان نماند


    وآنْ پیرْ لاشه را که سپردند زیر گِل

    خاکش چنان بخورد کزو استخوان نماند


    زنده‌ست نام فَرّخِ نوشین‌روان به خیر

    گرچه بسی گذشت که نوشین‌روان نماند


    خیری کن ای فلان و غنیمت شمار عمر

    زآن پیشتر که بانگ بر آید: فلان نماند

    E5 - 2m - Aug 7, 2026
  • حکایت دو مغز بادام

    یاد دارم در ایّامِ پیشین که من و دوستی، چون دو بادام‌مغز در پوستی صحبت داشتیم. ناگاه اتّفاقِ مَغِیْب افتاد.

    پس از مدتی که باز آمد، عتاب آغاز کرد که: در این مدّت قاصدی نفرستادی.

    گفتم: دریغ آمدم که دیدهٔ قاصد به جمال تو روشن گردد و من محروم.


    یارِ دیرینه، مرا، گو، به زبان توبه مده

    که مرا توبه به شمشیر نخواهد بودن


    رشکم آید که کسی سیر نگه در تو کند

    باز گویم: نه که کس سیر نخواهد بودن

    E4 - 1m - Aug 7, 2026
  • حکایت هزارپا


    دست‌ و‌ پا‌بریده‌ای هزارپایی بکُشت. صاحبدلی بر او گذر کرد و گفت: سُبْحٰان‌َالله! با هزار پایْ که داشت چون اجلش فرا‌ رسید از بی‌دست‌و‌پایی گریختن نتوانست


    چو آید ز پی دشمنِ جان‌ستان ببندد اجل پایِ اسبِ دوان

    در آن دم که دشمن پیاپی رسید. کمانِ کیانی نشاید کشید

    کمانِ کیانی نشاید کشید

     


    E3 - 2m - Aug 7, 2026
  • حکایت دختر آخوند


    آورده‌اند که فقیهی دختری داشت به غایت زشت به جایِ زنان رسیده، و با وجود جِهاز و نعمت کسی در مُناکِحت او رغبت نمی‌نمود.


    زشت باشد دَبِیقی و دیبا

    که بود بر عروسِ نازیبا


    فی‌الجمله، به حکم ضرورت عَقْدِ نِکاحش با ضَرِیری ببستند.

    آورده‌اند که حکیمی در آن تاریخ از سَرِنْدیب آمده بود که دیدهٔ نابینا روشن همی‌کرد.

    فقیه را گفتند: داماد را چرا عِلاج نکنی؟

    گفت: ترسم که بینا شود و دخترم را طلاق دهد؛


    شویِ زنِ زشت‌روی، نابینا بِه.

    E2 - 1m - Aug 7, 2026
  • حکایت غلام و کشتی


    پادشاهی با غلامی عَجَمی در کشتی نشست و غلام، دیگر دریا را ندیده بود و محنت کشتی نیازموده. گریه و زاری درنهاد و لرزه بر اندامش اوفتاد. چندان که ملاطفت کردند آرام نمی‌گرفت و عیشِ مَلِک از او مُنَغَّص بود. چاره ندانستند. حکیمی در آن کشتی بود، ملک را گفت: اگر فرمان دهی، من او را به طریقی خامُش گردانم. گفت: غایتِ لطف و کرم باشد

    بفرمود تا غلام به دریا انداختند. باری چند غوطه خورد، مویَش گرفتند و پیشِ کشتی آوردند. به دو دست در سُکّانِ کشتی آویخت. چون برآمد به گوشه‌ای بنشست و قرار یافت. ملک را عجب آمد؛ پرسید: در این چه حکمت بود؟ گفت: از اوّل محنتِ غرقه شدن ناچشیده بود و قدرِ سلامتِ کشتی نمی‌دانست. همچنین قدرِ عافیت کسی داند که به مصیبتی گرفتار آید.


    ای سیر تو را نانِ جُوین خوش ننماید

    معشوقِ من است آن که به نزدیکِ تو زشت است


    حورانِ بهشتی را دوزخ بود اَعراف

    از دوزخیان پرس که اَعراف بهشت است


    فرق است میانِ آن که یارش در بر

    • تا آن که دو چشمِ انتظارش بر در
    E1 - 3m - Aug 7, 2026
Paused
Audio Player Image
دبستان سعدی
Loading...